روی جنازه اکثر شهدای 17 شهریور نوشـــــــــــته بــــــــود:«ناشــناس»

 اسمی یادم نیست که روی جنازه‌ای نوشته باشند. آن زمان زیاد رسم نبود مردم به همراه خود کارت شناسایی داشته باشند به همین دلیل بیشتر جنازه‌ها ناشناس بود. همین طوری هاج و واج داشتم جنازه‌ها را نگاه می‌کردم که یکدفعه متوجه صدای مرده‎شویی شدم که من را صدا می‌زد، گریه می‌کرد و خیلی هم مضطرب بود. از قبل با هم آشنا بودیم.
به من گفت: می‌خواهید چه کار کنید؟ گفتم: نمی‌دانم. گفت: هر کاری می‌کنید عجله کنید، دیشب از طرف حکومت نظامی آمدند و هرچه جنازه بود بردند و ریختند داخل چاه. بعدها که از خانواده‌های شهدای 17 شهریور پرس‎وجو می‌کردم، آنها هم می‌گفتند بعد از پیگیری‌های زیاد فهمیدیم که جنازه‌ها را داخل یک گودال ریخته‌اند. خود این مطلب نشان می‌‌دهد که رژیم از قبل برای این کار برنامه داشته چون کندن گودال کار چندان آسانی نیست. بسیاری از شاهدان ماجرا می‌گویند در روز حادثه عُمال رژیم افرادی را که روی زمین افتاده بودند، مرده و زنده جمع می‌کردند و می‌بردند. من معتقدم جنازه‏هایی که روز یکشنبه در غسالخانه بهشت زهرا وجود داشت افرادی بودند که به منازل اطراف محل حادثه پناه برده بودند. در کل می‌توان جنازه‌ها را به سه قسمت تقسیم کرد، یک بخش جنازه‌هایی که خود ساواک در روز حادثه از خیابان جمع کرد، دسته دیگر جنازه‌های ناشناسی که در بهشت زهرا وجود داشت و دسته آخر شهدایی که اسم دارند. http://www.chalderan-ag.ir/portals/chalderan-ag.ir/images/01/1315061649_13850615251.png
ساواک آن زمان تعداد شهدا را 80 نفر اعلام کرده اما منابع دیگر به بیش از 1000 نفر اشاره کرده‌اند ولی با کمال تعجب در مراسم سالگرد این شهدا در سال گذشته اعلام کردند که تعداد شهدا 76 نفر است. خلاصه آن غسّال به من گفت: هر کاری می‌کنید زود دست به کار شوید چون امشب هم به اینجا می‌آیند و بقیه جنازه‌ها را می‌برند. متوجه شدم موقعی که این صحبت‌ها را می‌کند اطرافش را نگاه می‌کند که کسی متوجه صحبت‌های او نشود، می‌ترسید. راه افتادم به گشت زدن در اطراف غسالخانه. جنازه‌ها از همه نوع وجود داشت. مرد، زن، بچه، پیرزن، پیرمرد. اما تعداد زنان و بچه‌ها از همه بیشتر بود حتی کودکانی با سنین یک الی 2 سال هم وجود داشت. برآوردم از تعداد جنازه‌ها در 8 صبح یکشنبه حدود150نفر بود.
مدتی از دفن جنازه‌ها گذشت، یکدفعه یادم افتاد ای دل غافل، این جنازه‌ها را بی‌نام و نشان دفن کرده ایم. یک نظر به اطرافم انداختم، یک نفر دوربین به دست دیدم. صدایش کردم و به او گفتم: از هر جنازه‌ای که قبض دارد یک عکس بگیرد و برای عکس‌ها شماره بگذارد. یک لیستی هم تهیه کردیم و شماره تصاویر و قبوض را در آن نوشتیم. سال‌های بعد با او تماس گرفتم و باعکس هایش یک نمایشگاه عکس در مسجد دانشگاه تهران برگزار کردیم تا مردم جنازه‌ها را شناسایی کنند. خلاصه مرتب از حاج حسن پول می‌گرفتم و قبض تهیه می‌کردم. در حین کار متوجه شدم که جنازه‌ها به‌طور غیر منظم و پراکنده در قطعه‌های مختلف دفن می‌شود. رفتم قسمت اداری بهشت زهرا و گفتم: جنازه‌ها باید یک‌جا دفن شوند. مسئول آنجا گفت: نه به ما دستور داده‌اند که جنازه ها باید به‌طور پراکنده و پخش دفن شوند. شروع به داد و بیداد کردم و گفتم: ما دیگر پول نمی‌دهیم، شما باید جنازه‌ها را در کنار هم دفن کنید. بالاخره قبول کردند در قطعه 17 دفن شوند که به‌طور اتفاقی با 17شهریور همخوانی داشت. فضای بهشت‌زهرا در دست انقلابی‌ها بود. سخنرانی حاج مرتضی هم با دفن شهدا به هم خورده بود. دیگر ظهر شده بود و همه خسته بودند و بعضی از جنازه‌ها هنوز روی زمین مانده بود. تا شب حدود 50 جنازه دیگر آوردند. خیلی کار بود، دیگر نفر هم نداشتیم که این جنازه‌ها را به دوش بگیرد و تا بالای قبر ببرد.
همه از نفس افتاده بودند. من التماس می‌کردم که بیایید و جنازه‌ها را بلند کنید. آخرهای کار یادمان افتاد که باید بر جنازه‌ها نماز می‌خواندیم و این کار را هم نکرده بودیم. اصلاً هوش و حواس درستی نداشتیم. البته فضای رعب نبود چون مأمورها در آنجا نبودند اما فضای ناراحت کننده‌ای حاکم بود. کفن و دفن شهدا تا روز سه‏شنبه طول کشید. تعداد شهدایی که در مدت این سه روز دفن شدند تا آنجا که به ذهنم می‌رسد 400 نفر بیشتر بود.

/ 0 نظر / 9 بازدید